تبليغاتX
افسانه دنیا

افسانه دنیا

آنقدر به درگاهش التماس كرده كه او قدرت مطلق تورا برايم فرستاد

 

دارم آتيش ميگيرم،ذره ذره مي سوزم. خدايا دارم از دست ميدمش.مسعودمو،زندگيمو ،وجودمو. نميخوام بودنو بدون وجودش.مسعودم من چطور دنيا رو تحمل كنم بدون وجود تو؟ چطور نفس بكشم وقتي تو رو تنفس ميكنم؟ مسعودم، زندگيم، عمرم، وجودم، هستي من، همه ي دنياي مني ،همه ي آرزو و آينده ي من تويي.كاش تو هم عاشق بودي، كاش حسم ميكردي، كاش لمسم ميكردي ! با عشق تو خيلي چيزا عوض ميشد.من، تو، زندگي.

 كاش ميتونستيم تا آخر دنيا كنار هم بمونيم،با هم بخنديم و با هم اشك بريزيم.اما انگار نميشه.كاش هيچ وقت بهم قول نداده بودي،تا اينجوري دنياي پاك منو كه برات ساخته بودم خراب نميكردي،كاش اگه قرار بود بزني زيرش بهم نميگفتي تا انقدر خورد نشم ،له كردي منو زير سنگيني غرورت.

رفته بوديم سفر.بعد 23 سال كه از عمرم ميگذره يهو مامان اينا هوس كردن برن مسافرت،كاش هيچ وقت نميرفتيم. همه جا زيبا بود ،همه جا سبز بود .خدا شاهكار كرده بود.همه جا بوي زندگي ميداد ،همه چي زنده بود و عاشق.حتي تو بيابوناشم ميشد خدا رو ديد.ميشد ستاره چيد،اما وقتي برميگشتيم تو اين دنيا نبودم . بدترين روزاي زندگيمو تو راه داشتم،كل راه برگشتو با مسعود حرف ميزدم ،دعواش ميكردم ،بهش التماس ميكردم.، خودمو قانع ميكردم، اما آخرش بازم گريه بود.

خيلي سخت بود برام،كسيو كه عاشقانه مي پرسديدمش اينقدر سست باشه،كسيو كه بهش تكيه كرده بودم مثل يه ديوار، خراب بشه روم و كمرمو بشكونه.آخه تو اين دنيا به كي ميشه دل بست؟رو حرف كي ميشه حساب كرد؟اصلا مرد پيدا ميشه ، يا همه نامردن؟

مسعود من كه بهترينشون بود اينجوري از آب در اومد واي به حال بقيه.ديگه نمي تونم به كسي اعتماد كنم،مردا همشون كثيفن .

 

 

خدا جونم بازم شكرت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:53 AM  توسط دنیا  | 

 

داني از زندگي چه ميخواهم من تو باشم ،تو، تنها تو.

 

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد .
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت : تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت .
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود .
مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن .
درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . كاش ميدانستي آنچه در جستجوري آني ، همين جاست .
مسافر رفت و گفت : يك درخت از راه چه ميداند . پاهايش در گل است . او هيچ گاه لذت جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد ، جز آنكه بايد .
مسافر رفت و كوله اش سنگين بود . هزار سال گذشت . هزار سال پر پيچ و خم . اما غرورش را گم كرده بود .
به ابتداي جاده رسيد . جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود . درختي هزار ساله ، بالا بلند و سبز كنار جاده بود . زير سايه اش نشست
تا لختي بياسايد . مسافر درخت را به ياد نياورد اما درخت او را مي شناخت .
درخت گفت : سلام مسافر . در كوله ات چه داري ؟ مرا هم ميهمان كن .
مسافر گفت : بالا بلند تنومندم ! شرمنده ام . كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتي هيچ چيز نداري همه چيز داري . اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي . غرور كمترينش بود . جاده آن را از تو گرفت . حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله ي مسافر ريخت .
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته
اي و اين همه يافتي .
درخت گفت : زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده هاست
.

 

من خدارو پيدا كردم. تو قلبم و با تمام وجودم.خدا خيلي بزرگ و مهربونه. من و مسعودم قرار گذاشتيم تا آخر عمر پيش هم بمونيم.ماه كوچولوم گفته ميخواد بمونه پيشم.

خدا جونم شكرت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:58 AM  توسط دنیا  | 

تقدیم به یاس سپیدم

 

عاشقم بودي تا هميشه غمخوارت باشم،

برايم گريستي وسوختي، تا هميشه شانه ات باشم.

برايم از ياسهاي سفيد و بلبلان خوش آواز گفتي،

تا هميشه دل را آشيانه چشمانت كنم

چه زيبا ميكشيد دستانت دلدادگي مرا

و چه زيبا مي ديدم خود را در آينه چشمانت

لبانت به ظرافت شعر،

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غارنشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان در آيد

و گونه هايت با دو شيار مورب،

كه غرور تو را هدايت مي كنند و سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام،       بي آنكه به انتظار صبح،         مسلح بوده باشم

و چشمانت راز آتش است

عشقت پيروزي آدمي است،

هنگاميكه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت،

اندك جائي براي زيستن ،     اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر،

كه با هزار انگشت،

به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود  ،    و انسان با نخستين درد

توفان ها،

در رقص عظيم تو،           به شكوهمندي ،         ني لبكي مي نوازند

و ترانه ي رگ هايت،          آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب برآيم

كه كوچه هاي شهر، حضور مرا دريابند

دستانت آشتي است

و دوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني از ياد برده شود

پيشانيت آينه يي بلند است     تابناك و بلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده ي بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند

تا در آينه پديدار آئي ، عمري دراز در آن نگريستم  ، من بركه ها و دريا ها را گريستم

حضورت بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه ي گناهان و دروغ شسته شوم

و سپيده دم با دست هايت بيدار مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:37 PM  توسط دنیا  | 

تولدت مبارك ماه كوچولو

 

 تو براي من ساخته شده اي

 

With your love show me how to live

Cause you are made of me

And I am made of you

With your life

 

 

مسعودم روز تولدتت رو بهت تبريك ميگم .خدا آفريدتت براي من ، اميدوارم زيباترين روزهارو پيش رو داشته باشي و هميشه و هميشه پيش هم باشيم و تولدامونو با هم جشن بگيريم ،اونم تو يه روز.

7ام شهريور ،قشنگ ترين روزه ، چون تو اومدي تو اين دنيا.كه تو يه گوشش زندگي كني ، عاشق بشي و دوست داشته باشي.

به خاطر عروسيه ندا ،يه ذره دير شده بود ،اما بازم...، دوستت دارم به اندازه همه دنيا،فدات شم عزيز دلم،

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:1 PM  توسط دنیا  | 

 

آخه مسعود چرا نمي فهمي من چي ميگم؟بابا تورو خدا به منم فكر كن ديگه طاقت ندارم .نميتونم تحمل كنم اين وضعيتو. تا كي؟ تا كي بايد فكر كني ؟تو كه گفتي چي ميخواي.به منم بگو چيكار بايد بكنم؟ مسعود من ذهنم خاليه از همه چي. نه ميتونم حرفاي تو رو بفهمم نه حرفاي بقيه رو. من نميخوام اين زندگي رووووووووووووووووو

خدايا! تا كي آخه بايد روز و شب دعا كنم، گريه كنم ،التماس كنم. هيچكس نميفهمه من دارم چي ميگم ،حتي مسعودم .آخه من چه گناهي كردم؟ همش دوري همش انتظار. مگه كيو تو اين دنياي بزرگ اذيت كردم كه نفرينم كرده؟

رفتم تهران كه مثلا درس بخونم.هيچي حاليم نبود هيچي،با خانواده اي كه من دارم نميشد جور ديگه اي  بود، بابام با اون تعصب هاي بيجاش تو منگنه مي ذاشتم، هميشه از ترس اينكه نكنه آبروشو ببرم يا كاري كنم كه ناراحت شه يه خط مستقيمو ميرفتم مدرسه و مي اومدم. آرزوم بود كه بابام بزاره با دوستام برم جايي.هيچوقت دوست صميمي نداشتم ،تو مدرسه همه دوستم داشتن . با همه اونا ميتونستم ارتباط برقرار كنم ولي باز تنها بودم .ترم 2 دانشگاه ياد گرفتم چت كنم. مسعود اولين دوستم بود اولين كسي كه همدمم شد تو زندگي و تا حالا آخريشم بوده .

دور بودم ازش، فرسنگها و فرسنگها. فقط يه صدا.فقط يه سايه.

من عاشق شدم. به همين راحتي .دختر خنگ افسانه ما عاشق شده بود. نميتونست تحمل كنه دوريه يارشو. اما صبر كرد كه حداقل صورت ماه كوچولوشو ببينه .ديدش و پا بنده هم شدن.اونم 5 سال.

اما ديگه نميتونم.نمي دونم زندگي از جون من چي ميخواد،هميشه ازدستش كشيدم، كاش يه مدت راحتم ميذاشت كاش ميذاشت پيشم  باشه.كاش نميخواست ازم بگيرتش.

خسته ام،خيلي خسته.دلم ميخواد بخوابم.يه خواب طولاني كه هيچ وقت ازش بيدار نشم.

خدايا اگه ميخواي نداشته باشمش،اگه مصلحتت اينه كه بگيريش ازم، همين قدر  از عمرم بسمه.بذار بخوابم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:10 PM  توسط دنیا  | 

اصلا حوصله هيچ كاري رو ندارم.اه ؛اين هم شد زندگي از صبح كه پا مي شي مي شمري دقيقه ها رو تا شب. شبم مي خوابي و دوباره يه روز ديگه.همش تكرار.زندگيم احتياج به يه تحولي داره كه عوض شه بايد عوضش كنم اما نمي دونم چه جوري يكي بايد كمكم كنه.امروز كه باهاش حرف زدم خيلي بداخلاق شده بود.يه موقع هايي اين جوري مي شه .وقتي بد خلقي مي كنه دلم مي گيره تا شبش بايد فكر كنم به خودمون و بدبختيمون.فكر اين كه آخرش چي مي شه .چه بلايي سر جفتمون مياد؟بعد5سال هنوز گلم نمي دونه مي تونه پيشم بمونه يا نه؟هنوز مونديم تو كارمون.مسعودم كه ميگه: غصه نخور دنيا ، خدا خودش كاراروو درست ميكنه.آخه مگه ميشه بي غصه؟

 

آندره ژید میگه:

 

در هر آدمي امكان هاي شگفت انگيز هست. زمان حال ، اگر گذشته درآن پر تويي از داستاني نيفكنده باشد،آكنده از آينده ها خواهد بود. اما دريغ! یك گذشته تنها ،يك آينده تنها را به وجود مي آورد- كه آن را همچون پلي بي انتها پيش روي ما در فضا رسم مي كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:28 AM  توسط دنیا  | 

ممنونم ماه کوچولو خیلی خشگل شده.خدا خیلی مهربون که  تو رو بهم داده .اندازه تمام خوبیهای دنیادوستت دارم .دلم میخواد همیشه پیشم بمونی.اینو دل من میخواد تو رو نمیدونم. 

روحي مشوشم كه شبي ؛  بي خبرزخوش

 دردامن سكوت به تلخي گريستم

 نالان زكرده ها وپشيمان زگفته ها

ديدم كه لايق تووعشق تونيستم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:18 AM  توسط دنیا  | 

ماه كوچولوم

 

دلم خيلي وقته كه گرفته و هيچي نداره كه از دست بدتش.عزيزترين كس زندگيمو داشتم از دست مي دادم. اگه ميرفت هيچ كسو نداشتم كه براش اشك بريزم و دليلي نداشتم كه بخوام بدون ماه كوچولوم زندگي كنم.از زمين و آسمون شاكيم.از زندگي متنفرم. حالم از همه به هم مي خوره ؛ چرا همش همه دنيا ميخوان ازم بگيرنش.حق من از زندگي همينم نيست؟ درسته اون بايد بتابه؛ آفريدتش خدا كه بزرگشه و بدرخشه ؛ اما من چي ؟ بايد بدون اون بمونم تو تاريكي؟ آخه چرا بايد دنيا انقدر كوچيك باشه كه نتونه تو يه گوشش؛ تو يه گو شه خيلي كوچيكش عشق منم جا بده. دنيا خيلي كوچيك تحمل دلاي بزرگو نداره ؛ دل من كه انقدر كوچيكه ديگه چرا؟

 هيچي نمونده ازش.تيكه آخرشو ديروز دادم دست باد.

+ نوشته شده در  ساعت 7:34 AM  توسط دنیا  | 

فرشته

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کار های آنها نگاه می کند. هنگام ورود ، دسته ی بزرگی از فرشته ها رو دید که سخت مشغول به کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : " این جا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم " . مرد کمی جلو تر رفت .

باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را درون پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : " این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . "  مرد کمی جلو تر رفت .

یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما این جا چه می کنید و چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد" اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمیجواب می دهند." مرد پرسید" مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ و فرشته پاسخ داد :" خیلی ساده ، فقط باید بگویند خدا را شکر"!!! 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:15 AM  توسط دنیا  |