دارم آتيش ميگيرم،ذره ذره مي سوزم. خدايا دارم از دست ميدمش.مسعودمو،زندگيمو ،وجودمو. نميخوام بودنو بدون وجودش.مسعودم من چطور دنيا رو تحمل كنم بدون وجود تو؟ چطور نفس بكشم وقتي تو رو تنفس ميكنم؟ مسعودم، زندگيم، عمرم، وجودم، هستي من، همه ي دنياي مني ،همه ي آرزو و آينده ي من تويي.كاش تو هم عاشق بودي، كاش حسم ميكردي، كاش لمسم ميكردي ! با عشق تو خيلي چيزا عوض ميشد.من، تو، زندگي.
كاش ميتونستيم تا آخر دنيا كنار هم بمونيم،با هم بخنديم و با هم اشك بريزيم.اما انگار نميشه.كاش هيچ وقت بهم قول نداده بودي،تا اينجوري دنياي پاك منو كه برات ساخته بودم خراب نميكردي،كاش اگه قرار بود بزني زيرش بهم نميگفتي تا انقدر خورد نشم ،له كردي منو زير سنگيني غرورت.
رفته بوديم سفر.بعد 23 سال كه از عمرم ميگذره يهو مامان اينا هوس كردن برن مسافرت،كاش هيچ وقت نميرفتيم. همه جا زيبا بود ،همه جا سبز بود .خدا شاهكار كرده بود.همه جا بوي زندگي ميداد ،همه چي زنده بود و عاشق.حتي تو بيابوناشم ميشد خدا رو ديد.ميشد ستاره چيد،اما وقتي برميگشتيم تو اين دنيا نبودم . بدترين روزاي زندگيمو تو راه داشتم،كل راه برگشتو با مسعود حرف ميزدم ،دعواش ميكردم ،بهش التماس ميكردم.، خودمو قانع ميكردم، اما آخرش بازم گريه بود.
خيلي سخت بود برام،كسيو كه عاشقانه مي پرسديدمش اينقدر سست باشه،كسيو كه بهش تكيه كرده بودم مثل يه ديوار، خراب بشه روم و كمرمو بشكونه.آخه تو اين دنيا به كي ميشه دل بست؟رو حرف كي ميشه حساب كرد؟اصلا مرد پيدا ميشه ، يا همه نامردن؟
مسعود من كه بهترينشون بود اينجوري از آب در اومد واي به حال بقيه.ديگه نمي تونم به كسي اعتماد كنم،مردا همشون كثيفن .
خدا جونم بازم شكرت
