بعد از آن دیوانگی ها ٬ ای دریغ ... باورم ناید که عاقل گشته ام ....
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.
وقتی که تو را سیر می نگرم، سراپا خاموشی و نشاط می شوم. تو را با چشم ستایش می بینم و صدای بر هم خوردن لطیف بال فرشته ای را که تو مظهر اویی می شنوم.
در خاموشی و حیرت لبخند می زنم. نمی دانم تویی که به نزد من می آیی تا تنها آرزوی دل آرزو مند مرا بر آوری، یا این امید من زاده ی وهم و پنداری بیش نیست.
روح خود را می بینم که از گردابی به گردابی فرو می رود و در تاریکی عمیق شب که قلمرو خداوند است، زمزمه ی دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سرچشمه ی تقدیر بر می خیزد..
مبهوت و آشفته، رو به سوی آسمان ها می کنم و در برابر ستارگان زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی که اختران آسمان می خوانند گوش فرا دهم.
