تبليغاتX
افسانه دنیا

افسانه دنیا

آنقدر به درگاهش التماس كرده كه او قدرت مطلق تورا برايم فرستاد

 

خدایا برام نگهش دار

 

 

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

 

باورم نايد كه عاقل گشته ام 

 

گويا او مرده در من كاينچنين

 

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه مي پرسم ملول

 

چيستم ديگر، به چشمت چيستم؟

 

ليك در آئينه مي بينم كه ، واي

 

سايه اي زانچه بودم نيستم

 

همچو آن  رقاصه هندو بناز

 

پاي مي كوبم ولي بر گور خويش

 

گوهري دارم آن را زبيم

 

در دل مردابها بنهفته ام

 

ميروم...اما نمي پرسم ز خويش

 

ره كجا...؟ منزل كجا...؟مقصود چيست؟

 

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

 

كاين دل ديوانه را معبود كيست؟

 

او چو در من مرد، ناگه هر چه بود

 

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

 

گويا او با دو دست سرد خويش

 

روح بي تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آري...اين منم اما چه سود

 

او كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

 

مي خروشم زير لب ديوانه وار

 

او كه در من بود، آخر

 

كيست؟ كيست؟

 

 

ممنونم خدا خوشگله

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:19 PM  توسط دنیا  |