تبليغاتX
افسانه دنیا - به خدا میبینم . به خدا حس میکنم

افسانه دنیا

آنقدر به درگاهش التماس كرده كه او قدرت مطلق تورا برايم فرستاد

 

از فاصله ای بسیار،همه چیز را می دیدم.

 

بی حرکت،کمرش را تکیه به دیوار، پاها را در یک دیگر قلاب کرده بود.دست چپ در

 

جیب   و دست راست را سر نهاده،پشت به دیوار رو به خزان به پنجره می نگریست و زیر

 

لب با خود حرف می زد.ابروها را به بالا داده و پیدا بود که در خیالی سر در گم است.چشم 

 

راست را تنگ کرده بود و رگه های سرخ گون مردمک ها مرا به یاد خروارها زهرخون می

 

انداخت.گردنش به سویی یله بود و رگ های برجسته شقیقه هایش را به خوبی می

 

دیدم.از سر آرنجش و رنگ سبزی که به کناره آستینش پیراهنش ماسیده بود، فهمیدم که

 

شب قبل را در خانه سپری نکرده است.کبودی زیر چشم و گودی کم عمق آن را نیز می

 

دیدم.

 

خانه حیاط نداشت.دو اتاق در آن بود و یکی از آن ها بزرگ تر می نمود.در ِ بیرونی به اتاق

 

بزرگ باز می شد که خالی از پنجره بود اما اتاق دوم دو پنجره داشت،چسبیده به یک دیگر

 

که مقابل هرکدام یک صندلی واژگون بود.تمام اشیاء خانه عدد دو را تکرار می کردند غیر از

 

تخت خواب.دو لیوان،دو بشقاب،دو صندلی و دو پنجره.

 

ناگهان در قفل در کلیدی چرخید.ساعت دو بار به صدا درآمد.در،بسته شد اما صدای پایی

 

نیامد.همه چیز را من می دیدم.او هنوز در فکر افتادن و فروریختن بود.

 

کسی دست بر شانه اش نهاد.گردنش را از بی حرکتی خلاص کرد و به پشت

 

نگریست.به ناگهان چهره اش گشوده شد و ابروها به پایین آمدند.چشم ها خندان

 

شدند.دست چپ را از جیبش درآورد.دست هایی حلقه کرده،به دور گردنش آویخته شد و

 

دیگر آن دو را گریه امان نداد.صندلی ها از بی حرکتی درآمدند و پنجره ها نیز تصویری زیبا

 

ساختند.همه عددهای دو که تا کنون خفته بودند بیدار شدند و به پایکوبی برخواستند.

 

از فاصله ای بسیار،من همه چیز را می دیدم !

 

 

 

من همه چیزو میبینم و

 

                  تو باز نفهمیدی.....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:13 PM  توسط دنیا  |